۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

بیانیه 16 میر حسین موسوی و...

بسم الله الرحمن الرحیم
عید سعید غدیر را به ملت مسلمان ایران تبریک می‌گویم و از خداوند متعال نزدیک شدن به آرمان‌های صاحب غدیر را برای آنان و تمامی مسلمانان جهان مسئلت می‌کنم. در این عید شیعیان برای هم برکت و بهروزی آرزو می‌کنند و از یکدیگر تحفه‌هایی را می‌طلبند که به تحقق چنین آرزوهایی کمک کند و متضمن سرانجامی نیکو برای ملت و کشور خصوصا در شرایط بحران‌زده کنونی باشد. چنین انتظاری از ما نیز هست و حتی اگر این انتظار وجود نداشت برآورده کردن آن وظیفه‌ای بر عهده ما بود. برای این منظور کاری که از ما برمی‌آید صمیمیت در خیرخواهی است، حتی اگر آن را نپذیرند، و پایداری در دوراندیشی است، حتی اگر چنین نامی بر آن نگذارند. خطرهایی بزرگ‌تر از آن در پیش است که چه ما و چه دیگران از خویشتن یاد کنیم و واقعیت‌هایی سترگ‌تر از آن در برابر قرار دارند که با نادیدن ناپدید شوند. با استمداد از لطافتی که فضای عید ایجاد کرده است و با استفاده از فرصتی که روز شانزدهم آذر به وجود می‌آورد چه چیز بهتر از پرداختن به آنچه می‌تواند داروی درد امروز باشد؛ دارویی که الزاما تلخ نیست، اگر پیشداوری‌ها را کنار بگذاریم.
روز دانشجو در پیش است. در تاریخ معاصر ما جنبش دانشجویی همواره نوعی پرچم و گواه برای حرکت مردم بوده است. در روزهای تلخ بعد از کودتا و در تاریک‌ترین برهه از تاریخ ملت ما، زمانی که همه آرزوها برباد رفته به نظر می‌رسید آنچه در شانزدهم آذر ۱۳۳۲ روی داد شاهدی بود که معلوم می‌کرد روح مردم و خواسته‌های تاریخی‌شان هنوز زنده است. آن «سه قطره خون» و آن «سه آذر اهورایی» که روز دانشجو را پایه گذاشتند، اگر پس از نیم قرن هنوز از تازگی، درخشندگی و اهمیت برخوردارند، به خاطر آن است که نسبت به وجود و حیات واقعیتی عظیم‌تر در جان مردم شهادت ‌دادند. این گواهی در سال‌ها و نسل‌های پس از آن نیز از سوی جنبش دانشجویی ادامه داشت و هنوز ادامه دارد. جامعه به دلایل بسیار گرایش‌های در حال تکوین در بطن خویش را پیش چشم کسانی که تنها به ظاهر آن می‌نگرند نمایان نمی‌کند. دگرگونی‌های بزرگ معمولا متهمند که یک‌باره روی می‌دهند و از بازیگران سیاسی فرصت هماهنگ شدن با خود را دریغ می‌کنند. البته در حقیقت هیچ تحولی دفعتا تحقق نیافته است؛ تنها بروز و ظهور تغییرهاست که شکلی دفعی دارد. در چنین شرایط گواهانی که از اعماق ناپیدای جامعه خبر می‌دهند به راستی ارزشمندند.
جنبش دانشجویی در تاریخ معاصر ما همواره حاوی ‌گزارش‌هایی از شکل‌گیری جریان‌های عمیق سیاسی و اجتماعی در متن جامعه بوده است. این نقشی است که اگر حاکمان با درایت برخورد می‌کردند می‌توانست و می‌تواند برای عبور کم‌هزینه به سمت توسعه و پیشرفت بیشترین بهره‌ها را برساند، اما آنان خشمگینانه این نشانگر ذی‌قیمت را می‌شکنند؛ آنان دوست دارند به خود تسلی دهند که حرکت‌های دانشجویی جز غوغای چند جوان پرسروصدا نیستند که اگر خاموش شوند صورت مسئله از اساس پاک خواهد شد؛ داستانی تکراری از انکار واقعیت‌ها و تلاش برای تولید و تفسیر اطلاعات مطابق میل دولتمردان که تقریبا هیچ عهد تاریخی بدون شمه‌ای از آن پایان نیافته است. ان هولاء لشرذمه قلیلون، (گفتند که) اینها گروهی ناچیزند (به قول امروزی‌ها خس و خاشاکی بیش نیستند)، و انهم لنا لغائظون، و آنها ما را به خشم می‌آورند، و انا لجمیع حاذرون، و ما همگی در آماده‌باش به سر می‌بریم، فاخرجناهم من جنات و عیون، پس خداوند آنان را از باغ‌ها و چشمه‌سارها بیرون کرد، و کنوز و مقام کریم، و از گنج‌ها و از جایگاه دلپسند.
چه تلخ است اگر پس از این همه عبرت‌های دور و نزدیک مشابه این خطا هنوز در رفتار کسانی دیده ‌‌شود؛ آنهایی که اصرار دارند بگویند مردم دیگر ساکت شده‌اند و فقط دانشجویان مانده‌اند؛ در دانشگاه‌ها هم فقط تهران ناآرام است، از تهران هم فقط دانشگاه‌های مادر هیاهو می‌کنند، آنجا هم کانون جنبش و جوشش، چند نفر جوان غریبند که اگر آنها را به اخراج از خوابگاه و محرومیت از تحصیل تهدید و محکوم کنیم داستان تمام می‌شود. خوب! تمام این کارها را کردید، پس چرا داستان تمام نشد؟ زیرا حرکت دانشجویی گواه بر واقعیت‌هایی بزرگتر از خویش است. ای کاش قدر آن را می‌دانستند، از پیش‌آگهی‌هایی که درباره تحولات دور و نزدیک می‌دهد درس‌ می‌گرفتند و خود را با این تغییرات هماهنگ می‌کردند، خصوصا اینک که دانشجویان نه مستوره‌ای کوچک از مردم، که یکی از وسیع‌ترین و فعال‌ترین قشرها را تشکیل می‌دهند. درحال حاضر از هر بیست ایرانی یک نفر دانشجوست. متصدیان امور اگر پیش از این به نقش آنان به عنوان گواه فردا توجه کرده بودند اینک در چنین بحرانی قرار نداشتند.
البته این یک قاعده دوسویه است. حرکات دانشجویی هم به اندازه‌ای که از تمایلات واقعی جامعه خبر بدهند نیرومند و ریشه‌دارند، زیرا قدرت نهادهای اجتماعی در گرو پایبندی به ضرورتی است که آنها را ایجاد و ایجاب می‌کند. نسل ما آن زمان که در حرکات دانشجویی شرکت داشتیم به روشنی می‌دید که پیوند با متن جامعه تا چه حد در توانایی‌هایش موثر است. در آن زمان گرایش‌های بسیاری میان دانشجویان به چشم می‌خورد. اگر انجمن‌های اسلامی از همه قوی‌تر بودند به خاطر آن بود که از واقعیت‌‌های اجتماعی بیشتر نمایندگی می‌کردند.
بسیاری از فعالان دانشجویی امروز، گردانندگان فردای جامعه خواهند بود و این دلیلی مضاعف است تا مظهریت از واقعیت‌های اجتماعی را از دست ندهند . قدرت و سرزندگی آنها در گرو این رمز است. راز موفقیت سیاستمداران نیز همین است. آنها تا اندازه‌ای که بتوانند خواست‌ها و تمایلات جامعه را بشناسند و با آنها منطبق شوند، بلکه تجلی و گواه آنها قرار بگیرند، قادرند به کشور خود خدمت کنند، یا لااقل قدرتمند باقی بمانند. و این تصور که کسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به رغم گرایش‌های مردم بر آنان حکومت کند بیشتر از یک توهم نیست. حتی زمانی که یک دولت موفق می‌شود با تکیه بر نیروی سرکوب موجودیتش را حفظ ‌کند فی‌الواقع از انطباق خود با آمادگی جامعه برای تمکین در برابر زور ارتزاق کرده است، گرچه این تمکین هم تا ابد نمی‌پاید.
جامعه ما اینک شگرف‌ترین تحولات را تجربه می‌‌کند؛ بعد از حوادثی که چند ماه گذشته به خود دید کیست که بتواند این حقیقت را انکار کند؟ ماهیت دقیق این دگرگونی چیست؟ این بزرگترین سوال برای ما و برای مخالفان ماست. آنان نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند.
در میان زیبایی‌های بسیاری که روزهای پیش از انتخابات را نورانی می‌کرد زیباترین پدیده جمع شدن مردمی از سلیقه‌های گوناگون گرداگرد هم بود. آنها برای آن که به این کار موفق شوند تفاوت‌ها و تنوع‌هایشان را کنار نمی‌گذاشتند، بلکه به رسمیت می‌شناختند. کسی لازم نمی‌دید که برای شرکت در این یکرنگی هویت خویش را از دست بدهد و دیگری شود. در آن یگانه‌شدن‌ها حظی وجود داشت که فطرت‌هایمان می‌پسندید. آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن که از پل گذشتیم به سرنوشت یکدیگر اهمیت ندهیم و جان‌‌هایمان نمی‌خواست که پس از چشیدن طعم آن یگانگی از نو پراکنده شویم. چنین چیزی بدون تردید نشانه‌ای از طلوع بزرگی و رشد در حیات یک ملت است.
بزرگی یک ملت در ثروتمند بودن یا قدرتمند شدن نیست؛ اینها فقط بخش کوچکی از آثار آن است. بزرگی یک ملت در عظمت جان اوست. بزرگی به آن است که بتوانیم امور ظاهرا ناسازگار را با هم داشته باشیم. خانه کوچک مکانی است فقط برای «من»، اما در خانه بزرگ برای دیگران هم جا وجود دارد. کارفرمایی که جانش کوچک بود فکر می‌کرد جز با تجاوز به حقوق کارگران نمی‌تواند مالی بیندوزد، حال آن که کارآفرین بزرگ تنها راه سود بردن را سود رساندن می‌بیند. همین‌گونه است تفاوت کارگر کوچک و کارگر بزرگ. به هزار دلیل تنها راه بهره‌مند شدن این است که همه با هم بهره‌مند شوند، اما کسانی که کوچکند ظرفی ندارند که در آن دیگری هم بگنجد. همچنین است تفاوت دینداری که بزرگ است و دینداری که کوچک است. دیندار بزرگ امام صادق (ع) است که در خانه خدا می‌نشیند و با منکر خدا حکیمانه گفتگو می‌کند. حقیقت خانه خدا همان قلب اوست که برای همگان جا دارد و برای همه حق قائل است؛ حق زیستن، حق شنیدن، حق برگزیدن، حق اشتباه کردن، حق بزرگ بودن. آری بزرگ بودن، و الا بزرگ به کوچک چه کار دارد؟ غیردیندار را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند به زیبایی‌های دین رو کند، اگر نتوانسته‌ است حقیقتی را بیابد احتمال درک آن را از سوی دیگری نادیده نگیرد، یا می‌تواند کوچک باشد و هر چیزی را که نچشیده است انکار کند؛ هر چیزی را که درک نمی‌کند ترک کند و بی‌آن‌که بنشیند و برای فهمیدن گوش بدهد، عقاید دیگران را بی‌اساس بخواند.
ملت ما اینک دارد نشانه‌های بزرگی خود را به نمایش می‌گذارد؛ آن تحول شگرفی که جامعه ما در تکاپوی تجربه آن است این است. البته چیزی که اهمیت دارد خود این بزرگی است و نه نشانه‌های آن. نشانه‌هایش را باز می‌گوییم تا خود آن را باور کنیم که چونان بهار از راه می‌رسد و حیات ما را دیگرگون می‌کند؛ تا به مبارکی آن ایمان بیاوریم و از تغییراتی که ایجاد می‌کند نترسیم. این همان رشدی است که انقلاب ما به امید آن بنا نهاده شد. چندی گذشت و از آن غافل شدیم، ولی پروردگارمان غافل نشد. بذری را که سی سال پیش از این با هزار امید در خاک خود کاشته بودیم پرورش داد تا اینک که جوانه‌هایش را پیش‌رویمان قرار داده است.
نشانه‌های بزرگی یک ملت شبیه به صفاتی است که از یک انسان رشید انتظار می‌رود. کسی که آرمان ندارد هیچ نمی ارزد، اما کیست که بتواند در عین آرمان‌گرایی ارتباط خود را با واقعیت‌ها از دست ندهد؟ یک انسان رشید؛ و یک ملت بزرگ. اگر مردم علیرغم تمامی صحنه‌های تلخی که در این چند ماهه دیده‌اند همچنان اجرای بدون تنازل قانون اساسی را شعار محوری خود می‌دانند به آن خاطر نیست که اگر چیز دیگری بخواهند به آنها داده نمی‌شود. تنها و تنها حکمت و واقع‌بینی مردم بود که اجازه نداد رفتار زشت حاکمان به واکنش‌های عصبی و لجام‌گسیخته بیانجامد.
به عنوان مثالی دیگر صفت شجاعت را در نظر آورید. شهامتی که یک انسان رشید (مثلا یک پدر در دفاع از فرزندش) نشان می‌دهد همراه با هیاهو نیست، مانع از دوراندیشی و مستلزم قبول هزینه‌های بی‌دلیل نیست، اما هول‌انگیزتر و اثرگذارتر از زور بازوی دیگران است. آیا مشابه این کیفیت‌ را در شجاعتی که مردم ما به نمایش می‌گذارند مشاهده نمی‌کنید؟
به عنوان مثالی دیگر انعطاف یک انسان رشید به معنای وادادگی نیست، بلکه بدان معناست که او برای رسیدن به مقصود خود پر از راه‌حل‌های گره‌گشاست. در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه‌هایی که مردم می‌گشودند بسته می‌شد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه‌‌‌‌حل‌های جدید خلق می‌کردند.
به عنوان مثالی دیگر به صبر و متانتی که در حرکت مردم وجود دارد نگاه کنید؛ خواسته‌هایشان را چنان با حوصله‌ای زندگی می‌کنند که گویی می‌توانند صد سال آنها را زندگی کنند؛ حوصله‌ای که مخالفانشان را خسته کرده است، حوصله‌ای که از رشد حکایت می‌کند.
و به عنوان مثالی دیگر انسان رشید کسی است که اعتماد به نفس دارد؛ یعنی نسبت به ارزش‌های وجودی خود آگاه است. برای زمانی طولانی ما این‌گونه نبودیم. سرهای ما فروافتاده بود. دو قرن وابستگی خودباوری را از ملت ما گرفته بود، تا این که انقلاب ترمیم این باروی فروریخته را آغاز کرد. ولی آیا بلافاصله به این هدف رسیدیم و عمق روح خود را از آن لطمه‌های تاریخی پاک کردیم؟ پس چرا وقتی هنرمندانمان در جهان مورد تحسین قرار می‌گرفتند متعجب می‌شدیم؟ انگاری احتمال هم نمی‌دادیم که از ایرانی هنری سر بزند، یا اگر بدبین بودیم بی‌باور به آن که ممکن است کمترین نکته قابل‌ستایشی در ما وجود داشته باشد به دنبال ردپای توطئه می‌گشتیم. آیا اگر یک انسان رشید هم مورد تحسین قرار گیرد این‌گونه واکنش‌ نشان می‌دهد؟ یا او از فضائل خویش آگاه است، به قدری که تمجید‌ها نه جانش را ذوق‌زده می‌کند و نه مسیرش را تغییر می‌دهد. در چند ماه گذشته ملت‌ها ایرانیان را بسیار ستودند، اما واکنش مردم ما را در مقابل این تحسین‌ها با گذشته مقایسه کنید تا ایمان بیاورید که جان جامعه ما دارد نشانه‌های عظمت را تجربه می‌کند.
در سند چشم‌انداز بیست ‌ساله آمده است که ایران باید در سال ۱۴۰۴ قدرت اول منطقه باشد. آیا قرار است در آن سال ما به منطقه و جهان راست بگوییم که قدرت بزرگی هستیم یا دروغ بگوییم؟ ‌آیا قرار است در حالی که هنوز بزرگ نشده‌ایم لباس‌های بزرگ بپوشیم تا عظیم به نظر برسیم؟ آیا قرار است در سطح کشورهای منطقه طرح‌های عمرانی نیمه‌کاره افتتاح کنیم، یا سفرهای شکست‌خورده‌مان را با امدادهای رسانه‌ای پیروزی بنامیم، یا خود را کانون دائمی جنجال‌ها قرار دهیم، یا با تحقیر دیگران و توهین به آنان ادعای عظمت کنیم؟ یا قرار است واقعا قدرتمند باشیم؟ این سوال را از آنجا می‌پرسم که یک کشور تنها زمانی بزرگ است که ملتی بزرگ داشته باشد.
دعایمان مستجاب شد و ملت با تکیه بر زانوان خود به بلوغ و رشدی که شایسته او بود رسید، منتهی مشکل آن است که یک ملت بزرگ نمی‌نشیند تا در روز روشن رایش را ببرند و هیچ نگوید. یک ملت بزرگ انتخابات درجه دو انتصابی را تحمل نمی‌کند. وقتی که یک ملت بزرگ می‌شود دیگر خدمتگزارانش اجازه ندارند به او بگویند چه باید بخورد و کجا باید برود و چه کسی را برگزیند و به چه چیز و چه کس اعتماد کند. یک ملت بزرگ از شورای نگهبان انتظار دارد آنها را قانع کند که تقلبی در انتخابات روی نداده است، نه آن که تنها یک ادعا پیش رویشان بگذارد و ادعای خود را باطل کننده انبوهی از مشاهدات و مستندات بداند.
از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.
مگر نمی‌خواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر می‌پسندند که حق بزرگی آنان را کامل‌تر ادا کند. این مسئله‌ای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز می‌گشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنه‌های مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.
برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟
اینها سخنانی است که ما از روی خیرخواهی می‌گوییم و شنیده نمی‌شود. اگر می‌شنیدند راه پیروزی خیلی نزدیک می‌شد؛ آن پیروزی را می‌گویم که عبارت از غلبه یک حزب نیست، بلکه فراگیر شدن بلوغ یک ملت است؛ آن پیروزی که انسان‌ها را همچون جوانه‌های یک مزرعه یکی یکی و گروه گروه بزرگ می‌کند و بی آن که لازم باشد هویت خود را از دست بدهند سبز می‌کند، تا جایی که خود زندانبان از کارهایی که می‌کند خجالت بکشد.
اخیرا شنیدم بسیج دانشجویی یکی از دانشگاه‌ها در مراسم خود برای مخالفان هم فرصت سخن گفتن قرار داده است؛ این یک شروع خوب است. یا شنیدم که در عید غدیر مخالفان مردم به یکدیگر شال سبز هدیه می‌دهند. از دیدگاهی که این همراه شما می‌نگرد این را بزرگترین عیدی است. زیرا این ما نبودیم که سبز را انتخاب کردیم، بلکه سبز بود که ما را برگزید. آیا ممکن است که این رنگ، برادران ما را نیز برگزیند؟ آری ممکن است، زیرا ذی‌جود کسی است که به حیله حیله‌زننده نگاه نمی‌کند، و راه سبز شدن بر هیچ کس بسته نیست.
میر حسین موسوی
۱۳۸۸/۰۹/۱۵


......................................................
پر شده از خبر؛ امشب را می گویم، کسی تیتر زده که امشب در تهران از آسمان بر زمین باران می بارد و از زمین بر آسمان الله اکبر....

دانشگاه ها با بیانیه هایشان سبز کرده اند آسمان امشب را...
فردا آزادی را فریاد خواهیم کرد، اگر مجال فریاد ندهند زمزمه خواهیم کرد، اگر مجال زمزمه را بگیرند در نگاه هایمان به یکدیگر سبز خواهیم ماند...
بیانیه موقتا اینجاست در روزهایی که اینترنت ولایت اجازه دسترسی به سرویسهای میل را نمی دهد شاید اینجا کسی بتواند بخواندش....
فردا برای همه یاران دبستانیم سرود یار دبستانی را در صحنی زمزمه خواهم کرد که مقدس ترین جایگاه سرزمینم است....

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

برای یک انتخاب

foreign policy یکی از مجلات معتبر دنیا که هر سال لیست 100 متفکر برتر جهان را منتشر می کند امسال در سومین مکان این لیست اسمی را گنجانده است که مایه غرور و مباهات ایرانیان سبز است.
دکتر رهنورد عنوان سوم متفکر برتر سال را در حالی از آن خود می کند که همسر دولت کودتا به سفارش مشاوران تبلیغاتی رییس جمهور سعی دارد تقلیدی از حضور زنان در کنار سران کشور ها باشد.
هر چند که صرف حضور همسر کودتا و وزیر زن در کابینه خود نشان از این دارد که زنان در بدست آوردن جایگاه اصلی خود تلاشهایی داشته اند و می توانند به نتایج چشمگیری برسند اما تقلید ناشیانه محمود احمدی نژاد (که ژشتهای لمپن مابانه او را امروز همه در دنیا می شناسند)
هرگز باعث جلب توجه سازمانهای معتبر نشده بلکه حتی نتوانسته توجهات را به نخبه های ایرانی مخالف دولت کمرنگ تر سازد.
بعد از جایزه گفتگوی تمدنها به آقای خاتمی و آقای شایگان و مورد توجه قرار گرفتن مجدد خانم عبادی بعنوان فعال صلح، عنوان سومین متفکر برتر جهان به خانم رهنورد رسوایی بیشتری برای کسی که شایستگی او را زیر سوال می برد در پی دارد.
حال باید دید رییس دولت کودتا برای مطرح ساختن خود چه نمایشی ترتیب خواهد داد؟!!!
لینک اصلی نشریه :
http://www.foreignpolicy.com/articles/2009/11/30/the_fp_top_100_global_thinkers?page=0,2

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

باز هم پیروز شدیم!!!

حوصله نوشتن چیزی را ندارم این روزها اما خبرها محتاج تفکر و انتشارند، هر چند که کسی نخواند، جایی باید نوشته شوند...
روس ها بار دیگر از تعویق راه اندازی بوشهر می گویند. قطعنامه جدید با رای مثبت روسیه و چین تصویب می شود، چند روز قبل هم قطعنامه ای در مورد نقض حقوق بشر در ایران با رای مثبت کشورهایی همچون همسایه عزیزمان عربستان به تصویب مجمع عمومی رسید...
رییس جمهور چند روز پیش وعده داد که مردم غیور آذربایجان قلم آشوبگران را خواهند شکست، استقبال برده شدگان رییس کودتا در بیشترین مقدار متصور آن 50 هزار نفر هستند...
رهبر معظم که پس از انتخابات مسائل کشور را با صبر بیشتری دنبال می کنند و تمام مسائل را با تاخیر دو ماهه ای تذکر میدهند این بار می فرمایند که صرف مخالفت با یک نظر کسی را در زمره منافقان و ضد ولایت فقیه شدگان قرار نمی دهد...( گویا دیگر کسی نمانده که بسیج بر علیه او شعار نداده باشد آش زیادی شور شده!!)
کم کم همه دارند آزاد می شوند تا زندانهای طولانی مدت احکامشان و وثیقه های سنگین آنها مهری باشد بر لبانشان...
بیشتر مخالفان زندانی کرد دارند به اعدام محکوم میشوند..( جالب اینجاست که در ترکیه طرح عفو عمومی و آزادی خط و زبان کردی با مخالفت لاییک ها همراه است، آنان نیز خواستار اعدام مخالفان "کرد"ند حال چگونه است شباهت لاییک های ترکیه و اسلامگرایان ایران بماند اما مفهومی بنام قدرت شاید فهمیدن شباهت ها را آسان کند)
پس از آیت ا.. استادی آیت ا.. جوادی آملی نیز از این پس دیگر جمعه ها به اقامه نماز در قم نخواهد ایستاد...( پیام روشن او در این کار حکایت از جسارت عده ای دارد که حقیقت را خانه نشین می خواهند)
و آخر کلام پیامی است از مردی که این روزها محبوب تر است از همیشه، دعوتی است به شجاعت و فریادی است که به وسعت مبارزه با استبداد این سرزمین است...
اولین پاسخ ندای شیخی است شجاع که نشانه ایمان این سرزمین به حقیقت است در هر لباسی که باشند...

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

رفاه به رفاه رسید

روزگار کودتا روزگار عجیبی است.
مجلس تهدید شد و لایحه ای را تصویب کرد که تمام در آمد ناشی ار نقدی کردن یارانه ها به دولت برسد. اداره کردن کشوری که درآمدهایش هر قدر هم که باشد از حرص و آز دولت مردانش کمتر است، سخت و دشوار می نماید!!!!
پس باید از جیب همه برداشت. وزیری که اتنخاباتش آبروی ولایت را هم برد مناسب ترین گزینه برای اداره چنین درآمدی است.
وزیری که دانشجویان کوی طبقه منفی چهارش را خوب شناختند بعد از انتخابات. وزیری که 95 نماینده و بسیاری از مردم هنرمندی او را در انتخابات حس کردند و اینچنین محصولی وزیر رفاه شد تا رفاه هم، چون انتخابات خوب و درست و با تاییدات معجزات الهی به رفاه برسد.
روزگار کودتا روزگار عجیبی است اما عمرش....

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

دالان سبز

احسان فتاحیان در انتظار مرگ...
یک جوان در زندان سنندج، رنجنامه اش خواندنی است، کسی که از مرگ نمی هراسد؛ بدست کسانی که جز مرگ پرده ای ندارند برای کتمان زشتی شان و تنبیه جرم هایی که می تراشند.
نمی دانم صبح احسان در میان ما خواهد بود یا آنان که بهشت می فروشند جان آرام او را که هدیه خدا است خواهند ستاند تا حکم شرع را جاری کنند؟
حتی اگر او گناهکار هم باشد آیا می توان به فتوایی جانی را که خدا داده از کسی ستاند و فرصت نفس کشیدن را از کسی سلب کرد؟
آیا ممکن نیست احسان و احسانها حتی آگر گناهی کرده باشند، فردا در فرصتی که خدا به آنها داده گناهشان را جبران کنند؟
از همه استدلالها و دلایل باید گذشت چرا که حاکمان این روزها را چنان ترسی فرا گرفته که دخترکان را در خیابان می زنند تا سیاست النصر بالرعب شان را اجرا کنند،
چون همیشه تاریخ چوبه های دار مار های ضحاک اند که گناهکار نمی خواهند...
جوانهای این سرزمین قربانی سردارانی هستند که نمازشان را با حوریان می خوانند و درهم و دینارشان آنان را به رفاه و وزارت رفاه می رساند، چرا که آنان درد گرسنگان و محرومان خوب می شناسند که از محرومیت و گرسنگی مردمان ستارها بر شانه هایشان نشسته است.
شاید (زبان لال) امروز احسان از سبز ترین دالان دنیا بگذرد و آرام چون پرچمی که رایت کاوه را در باور ایران زنده خواهد کرد به پرواز در آید...
جمله آخر را که می نویسم چشمانم بارانی میشود برای برادرم احسان. کاش او را فردا زنده باز یابد این سرزمین کهن...
کاش قلبهای قاتلان را فریادهای کاوه بیاشوبد امشب...
برادرم سر افراز و سر بلند باشی
آرزویم اینست که سپیده دم فردا و فردا ها را جوانان این سرزمین همراه تو سر زنده و شاداب تماشا کنند دمیدن آفتاب را .
خدایا پدران و مادران این سرزمین را از شر ضحاکان برهان
به امید طلوعی که احسان فتاحیان را زنده و سالم به همراه خویش داشته باشد

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

یتبعون احسنه

نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
شعاری است که حامیان دولت کودتا از آن می خواهند چماقی بسازند و برخی دوستان کم توجه سبزها از آن گریزانند چرا که می ترسند دستاویزی برای کودتاچیان گردد!!!
این شعار را نشان این می دانند که علیرغم توصیه های دینی و انسانی ایرانیان سبز نمی خواهند از مظلومان حمایت کنند!!!
اما چنین استدلالی به نظر غیر منطقی و غیر عقلانی به نظر میرسد. شاید اگر شهید چمران نیز زنده بود در خیابانهای تهران همین شعار را فریاد می کرد. امروز سرزمین سبزها مورد چپاول عده ای قدرت طلب واقع شده که به نام جانم فدای اسلام دکان باز کرده اند و منافع ملی را به بهانه غزه و فلسطین می فروشند تا کیسه خود را پر کنند. متکبرانه خود حقیرشان را ما خطاب می کنند و می خواهند میراث استبداد زدگی این سرزمین را وارث باشند، تا به خیال باطلشان سوار بر موج پوپولیسم و عوام فریبی تصاحب کنند ایران را.
رحماء علی الکفار و اشداء بینهم شده اند و می اندیشند که خزر بخشی هایشان و وارونه صدا زدن خلیج همیشه فارس ( آنهم توسط کسانی که اتفاقا خود را صاحب غزه و فلسطین می دانند و جز بدبختی برای ساکنان غزه نداشته اند)از نظر ملت ایران و جوانان با هوش ایران دور می ماند و پاسخی دریافت نمی کند!
چمران در جنگ تحمیلی لبنان و فلسطین را رها کرد و از قضای روزگار جانش را فدای ایران کرد. آنروز دشمن سلاح بدست خارجی بود اما امروز ...
چوانان امروز ایران در مقابل چپاول سرزمینشان توسط روسها و چینی ها و حاتم بخشی به کمونیستهای ونزوئلا و سایر حرکات بی خردانه ای که روی سیاست های قجری را سفید کرده است فریاد می زنند که آماده اند جانشان را نثار ایران کنند!
در قبال فلسطین و لبنان سبزها همان را می خواهند که برای میهن خویش، آرامش، صلح، آزادی برای آنان، حق تعیین سرنوشتشان به دست خودشان. آنها هم حق دارند فریاد بزنند جانشان نه فدای خودکامگی دیکتاتورهای منطقه و نه فدای ایران که فدای غزه و لبنان. آنان نیز چون سبزهای ایران حق دارند صدای خود را به جهان برسانند که طالب صلح و آرامش و عزتند و یقینا با روشهای عاری از خشونت به این هدف خواهند رسید. ولی ما از چمرانها آموخته ایم که اگر بد خواهان قصد چپاول و غارت ایران را داشته باشند وطنمان جایی است که جان را فدای آن خواهیم کرد. همانگونه که ندا ها و سهرابها و محسن ها و ترانه ها در جای جای تاریخ این سرزمین سرافرازانه حتی با آخرین نگاهشان ایران را جاودانه کردند و چون آرش جان در کمان کردند تا از خزر تا خلیج هیشه فارس همیشه ایران بماند.
آقایان از شعار جمهوری ایرانی بر آشفته اند!!!
این ملت ایرانی مسلمان است و ایران هویت ملی و اسلام هویت دینی امروز اوست و همیشه تاریخ یکتا پرست بوده است خسته از این است که بنام دینش عده ای دکان باز کنند و بر گرد خود هاله نور ببینند.
ملت ایران در هراس است از چهره نمایان طالبان شیعی که فرزندان شیعه و سنی و سایر ادیان و مذاهب را به صلابه می کشد و اگر فشار مردم و فریادشان نبود اکنون در خیابانها چوبه های دارشان و تخت های تازیانه شان برای عبرت مخالفان و منتقدان برپا بود. نمی خواهد مقدساتش را به تخت های روان قدرت بیاویزند تا چون اروپای قرون وسطا علم را و عقیده را گردن بزنند و دانشگاهها را ببندند. نمی خواهد اسلام دروغین شان بالا پوش کراهت ظلم شکمبارگان پرواری باشد که عطش زور و زرشان را چون تزویرشان پایانی نیست.
ایرانی ایرانی بودنش را از آزادگیش دارد و با آزادگی هزار و اندی سال پیش اسلام را از آغوش جهالت شمشیر بیرون کشید تا با آن تمدنی بسازد که سالهای طلایی همین دین به حساب می آیند. حال نیز می خواهد طلایه دار صلح و دوستی در جهان باشد تا ملت ایران خاورمیانه را به ساحل صلح برساند و الگویی بی خشونت برای حق طلبی در جهان ارائه کند.
یادمان هست کلام مرد بارانی شهر تفتیده که به نام ملت ایران منادی صلح و دوستی شد و حال جمهوری ایرانی شعاری است بنام صلح و دوستی تا اسلام را جهالت قومی طالبانی مسلک برهاند. شعارهای سبز این ملت را درست بفهمید که جوانان این سرزمین پخته تر از پیرانی هستند که بی آزادگی ایرانی نیز نیستند و جلوه های محراب و منبرشان را پرده ی بر افتاده از خلوتشان رسوا کرده است.

در حاشیه یک خبر

سید محمد خاتمی جایزه جهانی گفتگوی تمدنهای 2009 را مشترک با شایگان کسب کرد تا این افتخار نصیب دو ایرانی شود.
مردی که نگاهش دوستی است و لبخندش از جنس صلح، از تباری که نیکی و مهربانی خدا در وجودشان متجلی است و از سلاله بشری که فاتح دلها بود و اسوه اخلاق.
گفتگو را به نام ایران در جهان منادی شد و واژه دموکراسی را در فرهنگ سیاسی جوانانی چون من زنده کرد. در روز هایی که طالبان خشونت و اسلام را در ذهن جهانیان پیوند می داد او صلح و مهربانی اسلام را در دنیا فریاد کرد تا اسلام را غبار از چهره بزداید. اما گفتگوی با احترام متقابل و بر اساس منافع ملتها و عزتشان کجا و گفتمان پیامبر هاله بدست هزاره سوم کجا!؟
داعیه داران مبارزه با استکبار که پرچم دروغین شان چون پیراهن عثمان بر افراشته بود که سید محمد با جورج سوروس ملاقات کرده اکنون چشمانشان را بسته اند که در مذاکرات اروپا در و گوهر می دهند و آب نبات و شکلات را هم نمی توانند بگیرند! آنهم در گفتگو های دوستانه با شیطان بزرگ!
دزدی وارد خانه ای شد و ( من داستان را مودبانه نقل می کنم تا ...)دور مرد و زن صاحبخانه خطی کشید که پایتان را از خط بیرون بگذارید می کشمتان دزد کارش را به سر انجام رساند و خانه را جمع کرد و برد. زن صاحبخانه رو به مرد پرسید که چرا کاری نکرده؟ مرد جواب داد که پدر دزد را در آوردم! پایم را ده باری آنسوی خط گذاشتم و او نتوانست غلطی بکند! حال آقایان پدر استکبار را در آورده اند و گفته اند فرانسه در طرح نباشد!
آن سو تر در قاهره در جلسه ای نماینده ایران از سوی نماینده کشوری که ملتش دوست آقای مشایی هستند مورد تمسخر قرار می گیرد. همه شاهدان و ناظران تایید می کنند که نماینده ایران و اسرائیل در آن جلسه با هم گفتگو کرده اند. نماینده اسرائیل و نمایندگان چند کشور حاضر در نشست نیز رسما این خبر را تایید می کنند.
فقط نماینده ایران که راستگویی او مانند آقای کلهر است و کیهان صوتی و تصویری و کاغذی و صدا و سیمای میلی این خبر را کتمان می کنند. همانها که ملاقات خاتمی با سوروس علیرغم تکذیب طرفین پیراهن عثمانشان شده بود!
بعضی وقتها ایمان چیز خوبی است اما کاش آنها که نداشتند لا اقل آزاده بودند تا این فریاد هزار و اندی ساله را گوش شنوایی بود در میان دین به ملک ری فروشان.